زندگيتان عبادت خداوند باشد
نه اينکه
عبادت در کنار زندگيتان باشد
شهيد مصطفی متقی
زندگيتان عبادت خداوند باشد
نه اينکه
عبادت در کنار زندگيتان باشد
شهيد مصطفی متقی
می گم کی گفته شمالی ها مهمان نوازن ؟؟؟
ما که هر سال رفتيم شمال و مهمان نوازی نديديم
راستش انگار شمالی ها منتظرن عيد بشه و ويلاهای درب و داغون خودشونو کرايه بدن به شبی ۵۰ هزار تومان اگه يه ويلای تميز بخوای فی می ره بالای ۷۰هزار حالا شما قضاوت کنيد مهمان نوازی به اين می گن ؟؟؟
غذاها با پايين ترين کيفيت و دو برابر قيمت 
ولی خودمونيم شمال خيلی صفا داره ما امسال سال تحويل جايی بوديم
به نام ليمه سرا که دهيه نزديک رامسر خيلی قشنگه بالای کوه بوديم و رامسر و دريا و کوهها همه زير پايمان بودن جای همه خالی
روز بعد رفتيم سياهکل و از اونجا ديلمان وای وای وای نمی دونيد چه جاده قشنگی داره تصور کنيد به جايی رسيديم روی کوه بوديم و آفتاب بود و پايين
دره و ابر زير پايمان مثل داستان حسنی و لوبيای سحر آميز که رفت روی ابرها
ما هم احساس حسنی بودن بهمون دست داده بيد
خلاصه خيلی قشنگ بود فقط قصر ديو رو کم داشتيم 
ديلمان يه شهر روياييه به همه توصيه می کنم حتما برن و اونجارو ببينن
به ديدنش می ارزه
اون درخت سربلند پر غرور
که سرش داره به خورشيد می رسه
منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر
که واسه پرنده ها دلواپسه
منم منم
من صدای سبز خاک سربی ام
صدايی که خنجرش رو به خداست
صدايی که توی بهت شب دشت
نعره ای نيست ولی اوج يک صداست
رقص دست نرمت ای تبر به دست
با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرين تصوير تلخ بودنه
توی ذهن سبز آخرين درخت
من به فکر خستگی های پر پرنده هام
تو بزن تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام
آخرين ضربه رو محکمتر بزن
اين شعر رو نمی دونم مال چه کسيه ولی هر وقت گوش می دم ديوونه ام می کنه دست شاعرش درد نکنه
راستش ديروز سر کلاس ديدم يکی از بچه های شيطونه کلاس که جلسه
قبلش حالشو گرفته بودم صداش در نمی ياد دلم گرفت رفتم سراغش و يه
جوری از دلش درآوردم اخه من فيزيک تدريس می کنم و هميشه ياد روزای
دانش آموزيه خودم می افتم اون روزا من يه دختر فوق العاده شيطون و غير
قابل کنترل بودم و چون درسم خيلی خوب بود تازه همه خوششون هم
می يومد يادم می ياد زنگای ورزش کمين می کردم تا لباس و شلوارای
بچه ها رو که عوض کرده بودن و رفته بودن حياط بر می داشتم و می بردم
روی بردای مدرسه به شکل هشت سنجاق می کردم تازه چند تا شلوارهارو
تو يه چشم به هم زدن می گذاشتم توی کشوی مدير مدرسه اوه اوه چه
مديری نماينده عزرائيل بود
حالا تصور کنيد بعد زنگ که بچه ها می يومدن لباساشونو بپوشن چه حالی
می شدنهمه بچه های مدرسه دور بردا جمع شده بودن و می خنديدن 
تازه قيافه مديرمون با مزه تر بود شلوار بدست می يومد وسط حياط در حالی
که داشت می ترکيد از عصبانيت خدا رحم کرد
هيچ وقت نفهميد من بودم
اين بلاها رو سرش می آوردم
يادش بخير اون روزا اگه بخوام از شون بنويسم شايد يه دفتر صد برگ بشه
حالا م از بچه های شيطون کلاسام خيلی خوشم می ياد
کار دستهايم وطرحهای زندگيم اکنون به سرعت
به سوی توفيقی کامل و مطمئن در حرکتند
من به پيشواز نيکوترين موهبتها می روم
توکل من به خدای مهربان است و تسليم اراده نيکوی او هستم
من جزئی از همه نيکيها هستم و نيکی پيروز خواهد شد
خدا نگه دار من است و محتاج به هيچ چيز نخواهم شد
اثر کاترين پاندر
![]()
و من يتوکل علی الله وهو حسبه
هر کس به خدا توکل کند خدا برای او کافيست
من هر موقع توی زندگيم به مشکلی برخوردم اين ايه شريفه باعث
اعتماد به نفسم شده و در اخر بر مشکلم غلبه می کردم
من با تمام وجود به حقيقت اين ايه دست پيدا کردم
خدا کنه همه به اين حقيقت برسند